مدح و منقبت امیرالمؤمنین علی علیهالسلام در لیلة المبیت
تا در اوصاف امیرالمـؤمنین آید به کار نه قـلم را اقـتدار و نه زبان را اخـتـیار مظهر حق شیر حق مرآت حق میزان حق کشور حق را مدیر و لشكر حق را مدار گو که بنویسند جّن و انس وصفش را مدام نیست ممکن وصف مولا را یکی از صد هزار قصّۀ جـانـبازی آن جان شیـرین رسول جان شیرین میدهد بر تن برادر گوش دار کافـران دادند با هم دست از هر طایـفه بهر قتل خواجۀ لولاک در یک شام تار گفت پیغـمبر به شیر حق امیرالمـؤمنین کای نبی را جان شیرین ای ولیّ کردگار کافران بر قتل من با یکدگر بستـند عهد باید امشب جای من در بسترم گیری قرار گفت حیدر: ای دو صد جان علی قربان تو این تو، این جان علی، این تیغ خصم نابکار جان پاک تو سلامت جان من بادا فدات گو ببارد تیغ و تیرم از یمین و از یسار خفت آن شب مرتضی در بستر ختم رسل گشت پیغمبر دل شب در بیابان رهسپار نـاگـهـان بـوبـکـر آمـد بر سـر راه نـبی در درون آن شب تاریک، دور از انتظار چشم پیغمبر چو بر وی در سر راه اوفتاد برد هـمره تا نگردد راز پنـهـان آشکار نفس خود را جای خود در بستر خود جای داد خصم خود را ناگزیر آورد سوی کوهسار آنکه جای مصطفی خوابید، باشد جانشین وآنکه یار غار او شد، به که بنشیند به غار با نبی در غار بودن کی کرامت میشود جان به راه یار دادن عزّت است و افتخار این تعصّب نیست انصاف است لختی گوش کن فرق بسیار است بین یار غار و یار یار او به "لا تحزن" ز فعل خویشتن گردید منع این به "مرضات اللّه"ش گوید ثنا پروردگار او ز بیم جان فراری بود از میدان جنگ این به دور مصطفی گردید روز کارزار او "اقیلونی" سرود این بر "سلونی" لب گشود او سراپا عجز بود این پای تا سر اقتدار او ز خیبر شد فراری این در از خیبر گرفت فرق دارد فرق، مرد جنگ با مردِ فرار هر نفـس در بستر خـتم رسل بهر عـلی بود بیش از طاعت کونین اجرش در شمار ذات حق آن شب به جبرائیل و میکائیل گفت کی کند جان از شما در راه یکدیگر نثار؟ هر دو ماندند از جواب و سر به زیر انداختند هر دو ساکت هر دو گردیدند از حقّ شرمسار پس خطاب آمد که بگشائید چشمی بر زمین بذل جان شیر حق بینید در این شام تار خـفـته بهر بذل جان در بستر ختم رسل گشته محو این همه ایثار چشم روزگار ای وجودت شمع جمع آفـرینـش یا علی وی خزان زندگی را نام دلجـویت بهار با سر انگشت تو مهر و مه کند در چرخ سیر بر تماشای تو میگردند این لیل و نهار گو برد حقّ تو را صد تن به جای آن سه تن آنچه زآن توست، آن تو است ای جان را قرار چه شوی مسندنشین و چه شوی خانهنشین تو امـامیّ و امـامـت از تو دارد اعتبار بانگ جبریل از اُحد آید به گوش جان که گفت لافـتـی الاّ عـلی لا سـیـف الاّ ذوالـفـقار لب نمیبندد ز اوصاف تو «میثم» یا علی گر فتد در زیر تیغ و گر رود بر اوج دار |